تبليغاتX
من و تو نداریم که...
به او گفتم غمگین ترین شعرت را بخوان چشمانش را بست و به ارامی گریه کرد
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


من و تو نداریم که...








 

کاش خدا از تو بگیرد*****هر آنچه که خدا را از تو می گیرد

 

سلام...

یه سلام تازه و نو به تازگی رسیدن سال نو

میگن گذشت!!!چی گذشت؟؟؟اصلا فکر کردین که داره میره.آره یه سال دیگه گذشت و رفت بدون اونکه بفهمی گذشت.با همه خوشی و ناخوشی هاش.با همه بدی و خوبی هاش.نه..!!بدی نداشته می دونی چرا؟؟؟

آخه خدا که واسه آدم بد نمی خواد.این خودمونیم که بدش می کنیم.آره خودت...

نگاه کن به خودت ببین چجور آدمی هستی.خوب کردی یا بد..؟؟حالا دیگه خیلی دیره آخه...

                        گذشت...

بدون اونکه بدونی چطور گذشت...

به قول یکی از بچه ها <<یه سال دیگه به مردنمون نزدیک شد>>

خیلی راحت

   مثل یه پلک زدن

  مثل یه چشم روهم گذاشتن

  مثل سر کشیدن یه لیوان آب

شایدم خیلی ساده تر از اینا....

تاحالا شده بعد از تموم شدن یه سال بشینی کامل به اون کارایی که تو اون سال انجام دادی فکر کنی؟؟؟

چیکار کردی؟؟؟

کار مثبت....!!!! کار منفی....!!!!

نه... شایدم هیچ کدومش!!!

 ای بابا هیچ کدوم که نمیشه.لابد یکیش بوده دیگه.

امشب با خودم فکر می کردم که تو سالی که گذشت چه کارایی کردم.کلی فکر کردم

خواستم بدونم به چه کسایی بد کردم.در حق چه کسایی ظلم کردم...

دروغه...اگه بگم بد نکردم دروغ گفتم.من که خودم میدونم پاک نبودم.خودم از قلبم که خبر دارم که توش چی گذشته...

دارم لیست می گیرم از تموم کارام رفتارام برخوردام بدی هام خوبی هام(اه لوسه بی جنبه آخه آدم که نباید بگه چه کارای خوبی کرده پس اینو ازش قلم می گیرم)

دارم لیست می گیرم از تموم کارام رفتارام برخوردام بدی هام خوبی هام  و....

نه لیستی که رو کاغد باشه آخه می ترسم گمش کنم.می ترسم که ازش غافل بشم

یه لیست می گیرم تو قلبم تو دلم تو ذهنم یا نه اصلا یه لیست می گیرم جلو چشام...

دور اون کارای بدی که کردم یه خط می کشم.همیشه هم که قراره لیست جلو چشمام باشه پس هروقت خواستم کاری کنم اول به لیست نگاه می کنم اگه دیدم جزء اون کارایی بود که دورش خط کشیده بودم انجامش نمیدم...

سعی نمی کنم که کاره خوب انجام بدم آخه شاید تو توانم نباشه اما می خوام شدیدا سعی کنم که دیگه کاره بد نکنم.آره من خود من.

چیه؟؟؟مگه بهم نمیاد.مگه من از اون آدم خوبا چی کمتر دارم؟؟؟

دارم می گم می خوام پس باید بشه.همیشه گفتن خواستن توانستنه.

پس منم می خوام اینجور باشم.کار زیاد سختی نیست....

چند ساعتی بیشتر تا سال نو نمونده از همین الان این تصمیم رو گرفتم و از خدا هم می خوام که کمکم کنه.مطمئنم که به یاری اون که اون بالاست میشه...

پیشاپیش...

نه دیگه پیشاپیش نداره پس فرا رسیدن سال جدید رو به همتون تبریک می گم و آرزو دارم که واسه همتون سال خوب و پر برکتی باشه همراه با سلامت و سعادت کامل و روز افزون در کنار خونوادهاتون

منو هم دعا کنید(یادتون نره ها)

عمو نوروز داره میاد هرکی دیدش سلام منو هم بهش برسونه...

(چه حرفایی امشب زدم اصلا فکر نمی کردم که منم از این حرفا بلد باشم)

 

***یا حق***

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  | 


سلام......

حالتون چطوره احوالتون چطوره؟؟؟

منم بد نیستم نفسی میاد و میره  بدون اینکه بدون چرا میاد و چرا میره.....

بازم ولنتاین رسید.یک سال دیگه از عمرمون گذشت یا به قول یکی از دوستام یک سال دیگه به مردنمون نزدیک شد.شاید حرف دوستم خیلی زیباتر و دوست داشتنی تر باشه چون بیانگر یه حقیقته.حقیقتی که هیچ وقت نمیشه منکرش شد.....(اه بسه مگه آدم تو یه همچین روز مبارکی از مردن حرف می زنه؟؟؟)

دارم به این روزگار فکر می کنم به این روزگاری که خیلی جالبه

اگه بهش دقت کنی خیلی حرفا واسه گفتن داره

زبون نداره اما صداش از هر حنجره ای بیشتره....

سال پیش تو این روز کجا بودم و امسال.......

سال پیش.....     و امسال.......

اصلا دعا نمی کنم که بخوام برگردم به سال پیش یا سال های پیش ولنتاین اما دارم به صحت این حرف می رسم که<<روزگار مثه یه سیبه که وقتی میندازیش آسمون هزار تا چرخ می خوره تا برسه به زمین>>.به خدا خیلی حرفه خیلی.........

تا الان هیچ وقت از خدا از ته دل نخواستم که به قدیم(یا یه روز خاص)برگردم اماالان به خدا شکایت دارم که ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.وقتی که بچه بودیم همش دعا می کردیم که ای خدا پس چرا بزرگ نمی شیم اما الان که بزرگ شدیم می گیم آخه خدایا چرا بزرگ شدیم؟؟؟

اما بازم شکرت خدا که اینقدر بزرگ و مهربونی(یه حقیقته اما می گن حقیقت همیشه تلخه اما این حقیقت یه حقیقت شیرینه)

ولنتاین امسالمون هم رسید که به نظر خودم از همه ولنتاین های گذشتم شیرین تر و بهتر و دوست داشتنی تره....

امیدوارم همه شما هم همین حس منو داشته باشید.

ولنتاین همتون مبارک و مسعود باشه و .....

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  | 


قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

 

خط فاصله....

تو ای نامه آخر

آخر من چه بنویسم

می چکن روی ورق ها

اشکام از گونه خیسم

دیگه تکراریه حرفام

هرکسی اینو می دونه

التماس از تو همیشه

توی نامه می مونه

توی این هق هق تلخم

به خدا حرفا زیاده

چی بگم از دل عاشق

که دلی رفته به باده

حالا که حرف جدیدی واسه هم نداریم

بین هم بهتره بازم                    

  خط فاصله بذاریم

 

انتظار....

چشم هایم خیره به جاده مانده است

غبار جاده ها را از روی ساعت کنار می زنم تا تیک تیک عقربه ساعت که لحظه دیدار تورا تداعی می کند ببینمو

با گلهای یاس و مریم در انتظارت نشسته ام تا

تو از راه برگردی

تنها همدم من گلهای یاسی است که

چهره زیبای تورا به یادم می آورد و

تنها سرود بازگشتن تو از راه سوسوی باد است و

چقدر زیباست وقتی که باز میگردی و

تمام لحظه های انتظارم به پایان می رسد و

گلها را با تمام وجود تقدیم می کنم و

آنگاه است که می گویم چقدر باحال سر کاری

<<البته ته این شعر اینجوری نیست من خودم بازتغییرش کردم چون عشق رو ....>>

 

...یا حق...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  | 


سلام

<<وقتی آب میخوری سلام بر حسین(ع) بفرست و وقتی که لبت تشنست یاد لبه تشنه ابوالفضل علمدار رو بکن.>>

اول شهادت امام حسین(ع) رو به همتون تسلیت می گم و امیدوارم که هممون بتونیم خالصانه و با دلی پاک عزاداریشو انجام بدیم و می خوام که خدا از هممون این عزاداری رو قبول کنه...

بعد از یه مدت خیلی طولانی و سخت اومدم اما با دلی پرخون.......

نمیدونم امشب چم شده اما وقتی با بچه ها تو هیئت(اولین شبی بود که امسال می رفتم هیئت)بودم اصلا انگار رو زمین نبودم.سخت تو خودم بودم که یه دفعه احمد گفت چرا اینجوری سینه می زنی؟؟!!

انگار تموم غم عالم ریخته بود تو سرم...

هرچی گناه و خطا کردم یادم اومد...

نسبت به هرکی بدی کرده بودم یادم اومد...

به خدا خیلی سخت بود واسم.وقتی با خودم فکر می کردم که چه کارایی کردم به چه کسایی مدیونم یا هرچیزه دیگه...

 از تموم این دنیا زده شدم

از خودم

از هرچیزی که فکرشو بکنی

۳ساعتی تو خودم بودم.هی خودمو می خوردم.همش تو فکر کارایی بودم که کرده بودم!!!

آخه مگه آدم می خواد چند سال زندگی کنه که اونم به بدی بگذرونه؟؟؟مگه دنیا چقدر بزرگه که بخوای توش این همه کار انجام بدی و مگه چقدر می تونی گناه کنی؟؟؟

اما وقتی با یکی از دوستام درد دل کردم خیلی سبک شدم.خیلی راحت تر شدم....

((دستم به نوشتن نمیاد))

<<هروقت آب می بینی روزای محرم امام حسین رو به یادت بیار تا...>>

در پناه حق  

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  | 


سلام کش دار......

این پست اول رو واسه یکی از دوستام که هم کلاسیم هم هستش می زارم آخه یه رارابطه کوچولو با این متن داره:

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد؟ چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من يک زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي فهمم. مادر گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي کند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي هيچ چيز گريه مي کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بي دليل گريه مي کنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را مي داند. او از خدا پرسيد چرا زنان به آساني گريه مي کنند؟
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم موجود بخصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده ام که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک مي ريزد. خدا گفت: مي بيني پسرم. زيبايي يک زن در لباسهايي که مي پوشد نيست. درظاهر او نيست و در شيوه موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست. و در قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

********************

دان كلارك:
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد 
********************
 
دشمنت را دوست بدار، زيرا کسى بهتر از او اشتباهات تو را نمى گويد
 
 
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم
 
شب خوش--------------------------------------------------------------------یا حق
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  | 


 

 

باز امتحانا.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  | 


البته كه سعي مي كنيم86400 تا آخرين ريال را خرج كنيم!

هر كدام از ما يك چنين بانكي  داريم:  بانك زمان. 

هر روز صبح  در بانك زمان شما 86400  ثا نيه اعتبار ريخته مي شود و

آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد.

هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود .

الآن ما با اين مدت زمان چی کار می کنيم؟؟؟

 حتما واسم بنویسین که الان چی کار میکنین ؟ یادتون نره ها

من منتظر جواباتون هستم

یا حق...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  | 


سلام

بعد از یه مدت کش دار......

خوبین دوستان؟؟؟

ببخشید که من یه کم دیر آپ می کنم به خدا سرم خیلی شلوغه....

از یه طرف درسای خودم از طرف دیگه که بعضی از دوستام هم که باید به اونا هم تو درساشون بهشون کمک کنم.خدا شاهده ۳ شب متوالی خونه نبودم فقط به خاطره انکی برم به دوستام تو درساشون کمکشون کنم.

بگذریم.......

یه پست جالب دارم که بر گرفته از دست نوشته های یکی از دوستای عزیزو مهربون و دوست داشتنیمه که شامل دو پست متوالیه که قسمت دومش رو بعدا می زنم.امیدوارم خوشتون بیاد...

 

تصور كنيد بانكي داريد كه در ان روز هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز ميشود وشما تا اخر شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج كنيد چون آخر شب حساب شما خود به خود خالي ميشود.

در اين صورت شما چه كار خواهيد كرد؟؟

....................................................

 

منتظرما.یادتون نره....

شب خوش                                                              یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  | 


سلام

یه سلام اما با تاخیر زیاد....

امشب بدجوری دلم گرفته.از عصر تاحالا به همه می پرم.هرکی هر حرفی می زنه زود قاطی می کنم.حوصله هیشگی رو ندارم.دلیلش رو هم می دونم....

بگم؟؟؟نمی دونم باید بگم یا نه!!!!

بهتره بگم تا شاید یه کم آروم بشم:

اول با کلی خواهش ازشون خواستم تا واسشون ماشین بگیرم(تو اون شلوغی صف دانشگاه)ماشین رو گرفتم و راهیشون کردم.با کلی خودکشی پشت سرشون(۲ نفر بودن)از دانشگاه به زور تاکسی دربست گرفتم و تا خود ۳راه فرهنگیان رفتم اما ....

اما اصلا جرات نکردم که نزدیک برم.می ترسیدم.گفتم شاید خوششون نیاد یا فکره دیگه بکنن.تاکسی رو همون جا نگه داشتم و جوری که دیده و شناسایی نشم داشتم نگاشون می کردم.منتظر بودن تا ... بیاد و ... .

بلاخره اومد.حرکت کردن و رفتن و باز دل من گرفت....

دلم می خواست داد بزنم که نرو   تورو خدا نرو..... اما می دیدم که نمی شه.

پس گفتم برو و خدا پشت و پناهت.فقط تورو خدا زود برگرد که دلم

واسه دیدن دوبارت پرپر می زنه....

 

خدایا این عصر ۳ شنبه ها رو بگیر که این قدر منو عذاب نده و در عوض تا اونجایی که می تونی واسم ....

اما نه.اینم خودش کلی حال و هوای خاصی داره با اینکه سخته ولی می گن:


شوقی که در فراق برای وصال هست در وصال نیست....

بلاخره خدا شنبه یا بهتره بگم یکشنبه رو هم میاره دیگه که بازم دوباره.... .

هرکی هرچی دوست داره بگه اما می دونم اون چیزی رو که من می بینم هیچ کس دیگه نمی تونه ببینه و به این خاطره که ....

یه چیزایی سر زبونم میاد که بگم:

چشمام امشب دوباره بارونی شده

بارونی اما نه گویی طوفانی شده

در هوای فراق یار دلم به هر سمت و سویی

همچو مجنون آواره شده

آواره که نه طفلی دلم بیچاره شده

بیچاره شده که از فراقش ویرانه شده

ویرانه ای که انگار در آن هزار زخم شمشیر

بر آن نشسته و هزارتکه و پاره شده

 

یه چیزایی سر هم کردم خودمم نمی دونم چی گفتم اما هر اونچه که به زبونم رسید نوشتم و نگاشتم.

از خدا نمی خوام که تورو واسه من و به خاطر دل من نگه داره بلکه از خدا می خوام که تورو واسه اونی نگه داره که ارزش واقعی تورو می دونه.کسی که تو واسش........ .

خدایا....

نگهش دار و مراقبش باش واسه همه اون نگاه کردن های خیلی قشنگ و دوست داشتنیش که وقتی بر میگردم که نگاش کنم از خجالت یا شاید کم رویی یا شایدم .... سرشو بر می گردونه و .... .

خدا جونم امیدوارم امشب صدامو خوب بشنوی.

در پناه حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  | 


نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دوسالی می گذشت

یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته او

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدار

من تورا بس دوست می دارم بدار

شوق وصلت را به سر می دارم بدار

چون تویی مخمور خمارم بدار

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی ز دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت در نکوهی یکتا بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار مارا از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با منه دیوانه پیمان ساده بست

ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بی وصل او قسمت نبود

این گدا مجنون آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بی چاره اما مرده بود 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط ye pesmale go0ol  |